|
بوی باران،بوی سبزه، بوی خاک نرم نرمک ميرسد اينک بهار خوش بحال روزگار
|
ای چراغ مهربونی تو شبهای وحشت من
ای تبلور حقیقت توی لحظههای تردید
تو شب رو از من گرفتی تو من رو دادی به خورشید
اگه باشی یا نباشی برای من تکیهگاهی
برای من که غریبم تو رفیقی جونپناهی
یاور همیشه مؤمن تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دوریت برای من شده عادت
ناجی عاطفه من شعرم از تو جون گرفته
رگ خشک بودن من از تن تو خون گرفته
اگه مدیون تو باشم اگه از تو باشه جونم
قدر اون لحظه نداره که من رو دادی نشونم
اگه مدیون تو باشم اگه از تو باشه جونم
قدر اون لحظه نداره که من رو دادی نشونم
وقتی شب، شب سفر بود توی کوچههای وحشت
وقتی همسایه کسی بود واسه بردنم به ظلمت
وقتی هر ثانیه شب طپش هراس من بود
وقتی زخم خنجر دوست بهترین لباس من بود
تو با دست مهربونی به تنم مرهم کشیدی
برام از روشنی گفتی پرده شب رو دریدی
یاور همیشه مؤمن تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دوری برای من شده عادت
ای طلوع اولین دوست ای رفیق آخر من
به سلامت سفرت خوش ای یگانه یاور من
مقصدت هرجا که باشه هر جای دنیا که باشی
اون ور مرز شقایق پشت لحظهها که باشی
خاطرت باشه که قلبت سپر بلای من بود
تنها دست تو رفیق دست بیریای من بود
یاور همیشه مؤمن تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دوری برای من شده عادت
هر کسی مثل یه مهره توی این بازی می مونه
یکی مثل ما پیاده یکی صد ساله سواره
یه نفر خونه به دو شو یکی دوتا قلعه داره
یه طرف همه سیاهو یه طرف همه سفیدن
روبروی هم یه عمره ما رو دارن بازی می دن
اونا که اول بازی توی خونه ی تو ومن
پیش پای اسب دشمن مهره ها رو سر بریدن
ببین امروزم تو بازی همشون شاه و وزیرن
هنوزم بدون حرکت پشت ما سنگر می گیرن
تاج و تخت شاه دیروز در قلعشون نمی شه
به خیالشون که این تاج سرشونه تا همیشه
یادشون رفته که اون شاه که به صد مهره نمی باخت
تاج و از سرش تو میدون لشکر پیاده انداخت
ای رازق رزق درگشایی بفرست
کارمن بیچاره گره در گره است
لطفی کن وگره گشایی بفرست
يكي بود يكي نبود زير گنبد كبود لخت اور تنگ غروب سه پري نشسته بود
زارو زار گريه مي كردن پريا مثل ابراي بهار گريه مي كردن پريا
از افق جرينق جرينق صداي زنجير ميومد از عقب از توي برج ناله شبگير ميومد
پريا گشنتونه پريا تشنتونه پريا خسته شدين مرغه پر بسته شدين چيه اين هايهايتون گريتون واي وايتون گريتون واي وايتون
توي اين صحراي دور نميگين كه برف مياد نميگين بارون مياد نمي ترسين پريا
امشب تو شهر چراغونه خونه ديوا داغونه مردم ده مهمونه ماست بادام و دومب به شهر ميان داريه تومبك ميزنن ميرگسن و ميرگسونن
عيد مردماست ديو گله داره سياهي رو سياست ديو گله داره
سپيدي پادشاست ديو گله داره دنيا ماله ماست ديو گله داره
دنياي ما قصه نبود پيغومه سر بسته نبود دنياي ما خار داره بيابوناش مار داره هر كي باهاش كار داره
دلش خبر دار داره
دنياي ما بزرگه پر از شغال و گرگه دنياي ما ايونه
هر كي ميخواد بدونه
كدام درد باشد از اين بيش كه معشوق باشد
توانگرو عاشق درويش
از بخت بدم رهاييم ده يارب
همراه تو پیش می نهم گام
در شادی تو شریک هستم
بر جام می تو می زنم جام
من با تو ام ای رفیق ! با تو
دیری ست که با تو عهد بستم
همگام تو ام ، بکش به راهم
همپای تو ام ، بگیر دستم
پیوند گذشته های پر رنج
اینسان به توام نموده نزدیک
هم بند تو بوده ام زمانی
در یک قفس سیاه و تاریک
رنجی که تو برده ای ز غولان
بر چهر من است نقش بسته
زخمی که تو خورده ای ز دیوان
بنگر که به قلب من نشسته
تو یک نفری ... نه ! بیشماری
هر سو که نظر کنم ، تو هستی
یک جمع به هم گرفته پیوند
یک جبهه ی سخت بی شکستی
زردی ؟ نه ! سفید ؟ نه ! سیه ، نه
بالاتری از نژاد و از رنگ
تو هر کسی و ز هر کجایی
من با تو ، تو با منی هماهنگ



